_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
 
 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

 با واژهها بیان کنم. اینها سرشارترین

 احساساتی هستند که تاکنون داشتهام با این همه

 هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

 واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند. ..

 
بدو تولد 
 
 
   یک سالگی

دو سالگی

  
سه سالگی 
 
 
Daisypath Happy Birthday tickers
 
نوشته شده در سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط maman mahsa

 

 

 

ماهکم شیرینم نفسم عشقم عیدت مبارک

یک سال دیگه هم به خوبی و خوشی در کنار میوه شیرین زندگیمون گذشت و ما چقد خوشبختیم که تو رو داریم

تویی که برامون نفسی همه کسی

تویی که شیرین ترین شیرینیه دنیایی

تویی که صدات بهترین و آرام بخش ترین موسیقی دنیاست

تویی که هر نفسمون به نفست بنده

تویی که زندگیمون با بودن تو معنای خوشبختی میده

گل پاکم همیشه باش  تا در کنار تو بهاران فراوانی رو بگذرونیم و  با تو بوی دوباره متولد شدن و بوی زندگانی و بوی خوشبختی و بوی گلهای بهاری رو استشمام کنیم

پسرم دوباره بهار اومد  با گلهای زیبایش و  عطر بهاریش و در این بهار زیبا آرزوی بهترینها رو برای  گل زندگیم خواستارم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردين 1394 توسط maman mahsa |

 

 

 

سلام عشقم...

این پستی که برات الان میذارم مربوط به جمعه دو هفته قبل میشه

مامان دیگه تنبل شده نمیاد خیلی دیر به دیر میاد

خوب چیزی هم نمونده که کم کم خودت وبلاگت رو تحویل بگیری و خودت بنویسی چشم رو هم بذاری زود میاد اون روزا

پسر مهربونم زود زود بزرگ شو مامان منتظر اون روزاست

ظهر همون روز ساعتای حدودا 3 بود رفتیم سمت جاده اسدلی

هوا سرد بود و کلی برف زمین رو سفیدپوش کرده بود

امسال اولین سالیه که نهایت استفاده رو از برف بازی کردی انگار برات سرما معنایی نداشت

اولش میلرزیدی همون اول یه خورده با هم بازی کردیم  با اون مشتای کوچولوت برف برمیداشتی و سمتم پرتاب میکردی و بابا هم ازمون فیلم و عکس میگرفت

بعد از چند دقیقه دیدم یه پسرکوچولو که اسمش کارن بود از پشت سرت به سمتت برف پرتابکرد و تو برگشتی و یه گلوله به سمتش زدی وقتی دیدم دوست پیدا کردی  و با هم همبازی شدین منم رفتم تو ماشین دیگه نمیتونستم طاقت بیارم از سرما

ولی ازتو ماشین شاهد خنده ها و بازی کردنات بودم یه تپه کوچولو رو تبدیل به سرسره کردین و کلی سر خوردین و میخندیدین

از بالای تپه که به راحتی سر میخوردین ولی موقع بالا رفتن با یه مکافاتی میرفتین و تو یسره غر میزدی که نمیشه برم بالا خلاصه با هر بدبختی بود خودتو اون بالا میرسوندی که سر بخوری

اینم یسری از عکسای اون روز

 

 

 

 

عااااااااااشقتم وروجک شیرینمممممممم محبتمحبت

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط maman mahsa |

 

سد گلول سرانی

 

 

پسر ماهم... خورشیدم...دنیام... زندگی

 

پنج شنبه و جمعه  حدود 25 نفری میشدیم که رفتیم سمت مرز ترکمنستان سد گلول سرانی پاسگاه محیط بانی

پنج شنبه عصری رسیدیم و شب همونجا موندیم و عصر جمعه برگشتیم

هوای خیلی خوبی بود و تو این فاصله کم کلی هم بهمون خوش گذشت

 

 

اینجا هممون پریدیم و تو هم پا به پای ما پریدی  عزیزم

 

 

عاشقتممممممم وروجک دوست داشتنیم محبت

 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 27 مهر 1393 توسط maman mahsa |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 56 صفحه بعد