پروژه بزرگ و سخت گی گی
عسلکم، فرشته کوچولوی مامان، پسر قشنگم امروز دیگه مجبورم کردی البته از امروز ظهر که به قول خودت از گی گی بازت کنم برام خیلی سخته ولی مامانی درکم کن چند روزه که اصلا غذا نمیخوری و وابسته شدی مامانی این گی گی مامان دیگه برات قوت نداره امروز ظهر که بابا از اداره اومد دید که قیافه مامان بهم ریخته شده هنوز از پله ها نیومده بالا ازم پرسید که چی شده؟ من هم با ناراحتی جریان رو واسش گفتم و با بابا تصمیم گرفتیم که هر جور شدهازت گی گی رو بگیریم امروز سر نهار غذا نخوردی به خیال اینکه باز گی گی بخوری ولی من زرنگی کردم و از اون داروهای زهرماری زدم و تا اومدی بشینی که گی گی بخوری دیدی تلخه شروع کردی به غر غر کردن و آخرش بی قراری کردی و...
نویسنده :
maman mahsa
1:32







